محمد ابراهيم آيتى

393

تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )

و در تمام اين مدّت علىّ بن أبى طالب ( ع ) به پا مىخواست تا به جنگ وى رود ، امّا رسول خدا - صلى اللّه عليه و آله - او را دستور توقّف مىداد ، تا شايد ديگرى بجنبد ، ليكن از بيم « عمرو » و كسانى كه همراه وى از خندق جهيده بودند كسى از مسلمانان پيش نتاخت . و چون اين وضع به طول انجاميد ، رسول خدا - صلى الله عليه و آله - على را فرمود : نزديك بيا و چون نزديك آمد ، عمامه از سر خويش برگرفت و بر سر على نهاد و شمشير خود را نيز به وى داد و گفت : اكنون دست به كار شو . سپس گفت : خدايا ياريش ده . علىّ به طرف « عمرو » پيش تاخت و « جابر بن عبد اللّه أنصارى » نيز همراه وى بود ، تا ببيند چه پيش مىآيد و چون امير المؤمنين - عليه السلام - به « عمرو » رسيد ، به او گفت : اى عمرو ! تو در جاهليّت مىگفته‌اى : به « لات » و « عزّى » قسم كه : هر كس مرا به سه چيز دعوت كند ، هر سه چيز يا يكى از آنها را مىپذيرم . گفت : چنين است . گفت : پس هم اكنون به تو پيشنهاد مىكنم تا : به يگانگى خدا و رسالت محمّد گواهى دهى و براى پروردگار جهانيان اسلام آورى . گفت : اى پسر برادر ! از اين پيشنهاد درگذر امير المؤمنين گفت : اگر آن را مىپذيرفتى براى خودت بهتر بود . سپس گفت : پيشنهاد ديگرى مىدهم و آن اين است كه بازگردى و در كار جنگ شركت نكنى . گفت : هرگز كارى نخواهم كرد كه زنان قريش از ( رسوائى ) آن سخن گويند . گفت : پيشنهاد ديگر من آن است كه پياده شوى و آنگاه با من بجنگى . « عمرو » بخنديد و گفت : گمان نمىكردم كسى از عرب چنين پيشنهادى به من بدهد راستى من هم كراهت دارم كه مردى كريم مانند تو را بكشم ، بخصوص كه پدرت هم دوست من بوده است . علىّ - عليه السلام - گفت : ليكن من دوست دارم كه تو را بكشم . پس اگر مىخواهى پياده شو . « عمرو » پياده شد و به روى اسب خود زد تا بازگشت . جابر مىگويد : ميان على و « عمرو » گرد و غبارى برخاست كه ديگر آن دو را نمىديدم ، تا از ميان گرد و غبار صداى تكبيرى شنيدم و دانستم كه على پيروز شده و « عمرو » را كشته است .